مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
303
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
برخاسته ، از بهر تفرج بيرون رفت . و هرچه ميگشت ، اندوهش فزونتر ميشد . در كوچهاى بهشت همىگشت تا اينكه بدروازهء احمر برسيد و آنجا سقائى ديد كه آب بمردم همىدهد و همىگويد كه : شراب نباشد مگر از زبيب و وصال نيست مگر از حبيب و در صدر ننشيند مگر لبيب . على زيبق مصرى به او گفت : مرا آب ده . سقا ، شربه پر از آب كرده ، به دو داد . على زيبق بشربهء آب نگاه كرده ، او را بريخت . سقا گفت : مگر آب نميخواهى ؟ على زيبق گفت : شربهء ديگر ده . سقا ، شربهء ديگر آب كرده ، به او داد . على زيبق شربه گرفته ، بريخت . و بار سيم نيز چنان كرد . سقا گفت : اگر آب نخواهى نوشيد ، من بروم . على زيبق گفت : شربه ديگر ده . سقا ، شربه آب كرده ، به دو داد . على زيبق آب گرفته ، بنوشيد و دينارى زر به دو عطا كرد . آنگاه سقا بسوى او نظر كرد و او را حقير شمرد و به او گفت : آفرين بر تو اى غلام . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و نهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، على زيبق چون ديد كه سقا با چشم حقارت برو بنگريست ، برجسته ، كمر سقا بگرفت و خنجر بركشيده ، گفت : اى شيخ ، چرا خردمندانه سخن نمىگوئى ؟ اگر اين مشك تو قيمت گران داشته باشد ، سه درهم خواهد بود . و اين شربههائى كه من به زمين فروريختم ، مقدار يك رطل از آب داشتند و من يك دينار زر به تو دادم . تو از بهر چه مرا حقير شمردى ؟ مگر از من شجاعتر و كريمتر ديدهاى ؟ سقا گفت : آرى . زنان ، پيوسته شجاعان و كريمان بزايند . على زيبق مصرى گفت : كرا از من شجاعتر و كريمتر ديدهاى ؟ سقا گفت : من طرفه حديثى دارم . و آن اينست كه پدر من در مصر ، شيخ سقايان بود . چون او درگذشت ، از براى من پنج اشتر و يك استر و دكه و خانه بميراث گذاشت . من با خود گفتم كه بسوى حجاز شوم . آنگاه برخاسته ، پانصد